و باز داستان عشق
یه دختر و پسر بودن که عاشق همدیگه بودن،بعد یه روز کامل که با همدیگه بودن موقع رفتن خواستن با هم سوار ماشین شدن و آروم کنار همدیگه نشتسن ،دختره از چند وقت پیش میخواست یه چیزی به پسره بگه ولی روش نمیشد که بگه،پسره هم حرفی رو کهخیلی وقت بود تو دلش یود و روش نبود بگه روی کاغذی نوشته بود که به دختر بده!!! بالاخره پسره دلو زد به دریا و کاغذ رو به دختره داد . دختره هم وقتی این کار پسر رو دید زبونش باز شد و قبل از این که نامه رو باز کنه حرف دلش رو زد و گفت : دیگه ازش سیر شده و عاشق کس دیگه ای شده
تو همین لحظه یه مقصد پسره رسیدن.پسر هم بدون اینکه چیزی بگه پیاده شد و به محض پیاده شدن یه ماشین بهش زد و مرد....
دختره هم که اشک تو چشاش حلقه زده بود اون کاغذ یادش اومد !! بازش کرد دید توش نوشته "اگه یه روز ترکم کنی میمیرم"
تو همین لحظه یه مقصد پسره رسیدن.پسر هم بدون اینکه چیزی بگه پیاده شد و به محض پیاده شدن یه ماشین بهش زد و مرد....
دختره هم که اشک تو چشاش حلقه زده بود اون کاغذ یادش اومد !! بازش کرد دید توش نوشته "اگه یه روز ترکم کنی میمیرم"
+ نوشته شده در چهارشنبه یکم آذر ۱۳۹۱ ساعت 14:4 توسط دخت بندر
|
نه من کفر و نه ايمان می پرستم محبت هر چه گفت آن می پرستم غزالان را به ياد چشم مستت بيابان در بيابان می پرستم اگر نرگس اگر جام است و باده به ياده چشم خوبان می پرستم ترا نيست و كار با هيچ و كس ني ترا من از پي آن می پرستم به جرم عاشقي جان برده از من هنوز آن دشمن جان می پرستم نه من کفر و نه ايمان می پرستم محبت هر چه گفت آن می پرستم شاعر:واقف لاهوری